صبح که بیدار شدم به خودم گفتم، هوا سرد است و علاوه بر ژاکت بهتر است بالاپوش ورزشی ام را هم به تن کنم، حالم خوش نیست و دردی مثل ماهی در میانه بدنم حرکت می کند ازکمر به زیر شکم و بالعکس، اما بی توجه به
صدای باران و سوز خفیفی از پنجره پشت سرم میاد، صدای رد شدن ماشین ها از خیابان غرق در آب.
من نشسته ام بیکار، چند وقتی هست که کارم سبکتر شده و تا وقت خالی پیدا می کنم دنبال طرح و ایده برای نجاری هستم، تا
روزهای بارونی به طرز باورنکردنی برایم خوشایند هستن، صبح بعد از پیاده روی با تاخیر رسیدم شرکت، در بدو ورود هم در معیت رئیس سوار آسانسور شدم، رئیس همان همیشگی نبود، یا من آنقدر شاد و سرخوش بودم یا خودش
تکیه داده بود به درخت، پیراهن قرمز دگمهدار تنش بود. پیراهنش تنگ بود. یقهاش باز بود. لبهایش مثل آن دو گیلاس بود، مثل زبانش بود. آدم دلش میخواست ببوسد. کسی در حیاط نبود. صبحِ صبح بود. ننه هم نبود، ص
نامه ها را پَران پَران مي فرستادي و من ذوق مرگ مي شدم، كاغذها را به قاب ساز نشان دادم و گفتم برايم قابشان كنيد لطفا،اول فكر كرد مدارك مهمي هستند اما بعد از نگاهي، زير لب استغفرالله گفت و يك خل شدن اين